این شعر رو تو سایت عزیزی دیدم و خوشم اومد، فکر کنم خودش سروده؛ زیباست :
شب شد و دلم یاد تو افتاد
باز تو آب روبروم عکس تو افتاد
ستاره سوسوی تو تپش قلب من
چشمکی که میزنی به حیرت و ترس من
من همونم،همون قایق تنها
قایق بی باد و پارو توی دریا
ستاره صبح که میشه توی دریا
میدونم که تو هستی پشت نورا
ستاره روز به امید شب میشینم
که تاریکی بیاد تو رو ببینم
ستاره خسته آم از دریا و دریا خسته از من
دیگه بازوی دریا هم نداره طاقت من
دعایی کن شاید بادی بگیره
شاید موجی بیاد دلم ساحل بگیره
یا اینکه بشکنه این قایق تنها
بشه همیشه شب تو آعماق دریا
